تک بیتی های مانی ....... این ابیات مستقل و در اوزان ( ریتم ) مختلف میباشند .
شروع : از تاریخ 11 / 4 / 1393 به بعد
تهران – فصل – تابستان



هزار قصه شنیدم ز بی وفائی تو
مرا که عهد وفایم بدست قصهء توست
مرا ز نام تو این هستیم بجا ماند
و گرنه نام خودم نامهء فراموشی است
بیاد آنچه در آن خفته گشته نالهء عشق
که ناله نالهء من از نهانِ فریادست
اسیر مجلس اُنسم بیک اشارهء تو
به روی چشم تو من ابروئی نمی بینم !!!
( طنز )
اسیرِ اُلفت یارم بیک اشارهء او
ولی زدیدهء کورش نمانده ابروئی !!!
( طنز )
پیام عهد وفا را دگر نمی خوانی
مرا که عهد وفا نیست ، ز بی وفائی توست
بیک پیالهء عشقت خراب میکده ام
و گرنه خودم پیرِ می فروشانم
مرا زجام لبت غرقِ در سَبو کردی
بگیر دست و دلم تا نفس ز تو گیرم
درون خانه اگر مِهر تو نمی یابم
میانِ قابِ دلم عکس مِهرِ تو زده ام
حدیثِ عشق و وفا را شنیده ای ز دلم ؟
هرآنکه عاشق توست ، روز و شب نمی داند
صفای مجلس یاران چه دیده ای مانی ؟
نوای رونقِ عشق هست و سینه ای آتش
مجالِ صحبت ما نیست میان مجلسِ یار
اگر سخنی هست درون خستهء ماست
چو شمعِ مجلس یار گشته ام بسوختن خود
ولی دوصد دریغ که پروانه ای نمی بینم
بیا که عهدِ وفا بسته ایم به دولتِ عشق
هرآنکه وفا شکند ، رنجِ جاودانه اش باشد
ز دوستی ظاهر نمای دشمن دوست
دَرونِ شعله زنش ، خاکِ ماندهء یأس است
خرابِ میکده باشم ز روی تو ساقی
به بین که پیرِ باده فروش هستم از فسانهء تو
به سرزمینِ دلم ریخته ام بذرِ گلت
به آن امید که روزی به بویم عطرِ دلت
بابتِ رنج من از این ثمرّ و نالهء عشق
چشمهء اشک روان از گذرِ خانهء توست
جوانیم بگرفت این همه فسانهء تو
که آه و فغان داده اَرمغانهء تو
بیا که صُولتِ عشق آمده نسیم ترا
کنون به باغ دلم گلشن تو می روید
به جامِ لالهء می ، اشکِ شبنمِ صبح شد
به بین که اشکِ دلم جامِ باده از تو گرفت
صَبا به کوی تو ای بلبل چمن آید
اگر چه کرشمه فروشی و نازها بکنی
نسیمِ بادِ صَبا بوی یار ما آورد
مرا ز عطرِ وصال ، خاطرِ پریشان است
بجای من ای بلبل چمن خوش باش
چرا که ، مرغ دلم اسیر و در قفس است
کمانِ ابروی یارم ز مژگان بسته تیر خود
اگر بر قلب من آید چه خوش ریزد تمنایم
اگر هر شب می گِریم چو شمعی بر خیال یار
هوایِ صبح روشن میکنم از سوختن جانم

بیا که فصل بهار هست و بلبلان مستند
تو هم پیاله ای از نغمهء وصال برسان
میانِ باغ و چمن مُرغکان خوش آواز
به دلبرِ جان می برند نوای وصال
سُرود عشق به سَرمنزل بهار آمد
کنون به قرَین گشته زین هوای دلم
دلم همواره می پرسد که وصفِ عاشقی در چیست ؟
به او هر باره می گویم که سوختن بهرِ خوشنودی است !
میان عقل و دل حرفی است که دشوار کرده حرفم را
و عقلم می زند فریاد که حرفِ دل نمی داند !
درونِ خلوتِ جانم چنان غوغای جانسوزست
که فریادم میانِ شعله های رنجِ ناپیداست

بُلبل گر مست است ز جامِ لاله در وقتِ سحر
من ز هر دَم گشته مست از نرگسِ شهلای تو

مرا در دامِ عشقت مُبتلا کردی
رهایم کن که پروازی نمی دارم
به صیادی نمودی صیدِ جان در دامِ افسونت
چرا عاشق شود صیدی کز اوّل صیدِ معشوق است ؟
هم چو مرغ کردی مرا بندِ قفس
باز کن در را که پروازم توئی

به روی بامِ تو گشتم ، اسیرِ دانه های عشق
کبوتر کی رود بامی نباشد زان نگاهِ تو ؟
فراموش گر کنی روزی زبانِ عشق را با من
کبوتر می شوم در بامِ کویت لانه می سازم
در قفس هستم کنارِ روی تو
منتظر هستم به آب و دانه ای
شوق پروازم توئی در جانِ و دل
گر نباشد همدلی پرواز نیست

جان فدای گفتگویت ای صَنم
از برای تار مویت ای صَنم
هر نفس در آرزو باشم ترا
بی قرار آیم بسویت ای صَنم
صُبحدم دیدم به گلُ پروانه گفت
رازِ خود را بر سرِ معشوقه جُست
بهرِ زیبائی و بویت از وجود
چشمِ افسونت مرا آخِر بکُشت
طنز : فقط دو بیت زیر
اسیر مجلس اُنسم بیک اشارهء تو
به روی چشم تو من ابروئی نمی بینم !!!
اسیرِ اُلفت یارم بیک اشارهء او
ولی زدیدهء کورش نمانده ابروئی !!!

صفای مجلس یاران چه دیده ای مانی ؟
نوای رونقِ عشق هست و سینه ای آتش