خانه ای ساخته ام بهرِ دلم .......

 

 

                       

 

 

 

 

 

 

 

 

خانه ای ساخته ام بهر دلم

که در این خانه ،  به دل داری تو

می نشینم به دامان دلت

می نشینم به صبر ،  بهر دل بی طاقت

آرزو را به قلم می آرم

آنچه بنیاد محبت دارد

یا در آن لهظه که برق نگهت را ،  دل من میگیرد

می نویسم به دیوارهء رویای بلور نظرم

قصهء عشق ترا ،  دفترِ جان میسازم

می سپارم که  ترا میخواهم

بین گلها ی درون باغچه ، عطر ترا می جویم

 

 

 

باغچه ای کوچک و اما به تکاپوی نفس ساخته ام

نفسی عطر دل انگیز ترا در نفسم میریزد

هر گلش بوی محبت  زده را از طرفت ، می بارد

هر کجایش و ز هر گوشهء آن ، به سراغ نگهت می آیم

 

 

 

خانه ای ساخته ام بهر دلم

که درونش زده ام حوض بلور

آب این حوض زُلال است چو صفای دل تو

و ز چند ماهی سُرخ ، به شنا کردن خود مشغولند

عشق را می فهمند

مهر ورزیدن و خشم کردن آدمها را

همه را می بینند

زیر پوست ، از خطرِ قهرِ زمان از همه چیز میدانند

حوضشان را همه دنیای درون می آرند

 

 

 

خانه ای ساخته ام بهر دلم

که نه دیوار بلندی دارد ، یا که هر نردهء آهن چو حصار

هرکه را  ره  گذری می باشد

هرکه مُشتاق در این خانه دلش می ماند

یا که دوستی ز نفس از دل گرم می گیرد

خانه چون خانهء من خانهء اوست

 

 

 

خانه ای ساخته ام بی دیوار

نه حصاری که جدائی دارد

نه ز هر نردهء آن ، تختهء خشمی زده ام

 درِ این خانه به هر زندهء عشق

و ز هر عاشق تندیس محبت ، باز است

 

 

 

 

لانه بر سقف درختان زده ام

تا ز هر قمُری دل خستهء عشق

تا به هر بلبل سرگشتهء دل

ساز هر سار ، که سازنده کند نغمهء ناز

لانه را ،  خانهء خود پندارند ...

 

 

 

هر نسیمی که بیارد نفسی خوش ز پس آرامش

و به پنهانی هر فکر قشنگ

و به آرامی افتادن هر برگ درخت

و زبوی خوش باران زده بر بوتهء گل

همه آسوده در این خانه اقامت دارند

نه  بدیوار جدائی زده از بند و حصار

نه حصاری زده بر ترس و خیال

هیچ وحشت ز هیچ راهی نیست ...

هر ذکری که بیفتد  ز افتادن  فکر

چون نسیم بر سر باغ آزاد است ...

و ورودش چو بوی گل نرگس ز بهار

گذرش از سر پرچین و درخت بی خطرست

چمنش بوی خود سَرو چَمان را دارد

قطرهء شبنم صبح برگ درختان دارند

و رطوبت زده از بوی نم و چوب و درخت

ناله ای نیست در این خانه

 که فریاد شود بی حاصل

حاصلی نیست که باطل شود بی پرسش

درِ این خانه ز هر غمزده ای

که کند سعی ز شادی ،  باز است

 

 

 

 

 

خانه ای ساخته ام بهر دلم

نغمه ای گمشده در غرق نسیم

طاقه ای بافته از برگ درخت

پوشش جان که تنم کرده بر این بافتن عشق

پای هر خستهء جویندهء راه

جام بشکستهء خالی ز امید

کام سرگشته ز هر وَهم و سَراب

همهء قصهء این شرح و گذر :

که در این خانه بیاید بسخن :

مِهرِ آکنده از این حال و دل است ...

 

 

 

 

 

 

مانی – تهران  -  خرداد 1393