خوشتر از دوران عشق ایام نیست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 خوشتر از دوران عشق ایام نیست

 

سرمشقی از استاد سخن : سعدی شیراز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خوشتر از دوران عشق ایام نیست

بامداد عاشقان را شام نیست

گر نهد صیادِ عشق دام و کمین

مرغ عاشق را هراسِ دام نیست

جان ارزان میرود بر دلبران

شعلهء دل را اسیر و رام نیست

جام چون پر شد می از گلدان عشق

غنچهء گل نزد شاخه خام نیست

مطربان مستند ز آهنگ سحر

پرتوِ مهتاب حریفِ شام نیست

کاسهء صبر گر ز عاشق بشکند

دل اگر خونین نباشد جام نیست

سینه می سوزد ولی خوشتر بود

سوز این شعله بجز آرام نیست

چهرهء زیبا و ناز دلبران

درگه ما را نصیب و نام نیست

بر در میخانه و دیر مغان

چون دعای تو سَبو بر کام نیست

ما دهان را دوخته ایم در وصف یار

صبر ما دراین تن و اجسام نیست

دل که پرواز میکند ،  بر کوی تو

در هوای ماندن هر بام نیست

درد دل می سوزد ،  از هجران مگوی

عاشقان را بهتر از اِنعام نیست

تا نسوزد جان نیاید بوی خوش

آتش دل سوی هر فرجام نیست

مانیا  ،  بگشا   حدیث   گفتگو

این سعادت  ،  خارج از انجام نیست

....................................................................................

معانی واژه ها :

اجسام = جمع جسم – جسمها – بدن ها – تن ها

اِنعام = نعمت بخشیدن – دَهش

....................................................................................

مانی – تهران – 28 دیماه 1391

 

همچو شمع می سوزم  از هِجران خویش

 

 

 

 

 

 همچو شمع میسوزم از هجران خویش

 

 

 

همچو شمع می سوزم  از هِجران خویش

چون گل خشکی که در بُستان خویش

بر لبانم هست سخن اما دریغ

در سکوتم از دلِ بی جان خویش

قصه ها دارد دلِ سنگین من

کس چه داند قصه از همخوان خویش ؟

در گلستان گر بخواند بلبلی

سوز خود سر داده از انبان خویش

آنکه بر ساحل نشست ترسش بریخت

ترس از موج میزند بر جانِ خویش

هرکه در صحرا رهش گم گشته شد

کی کند پیدا رهِ همسان خویش ؟

ره بدر بردیم  سَبیلِ زندگی

تا کجا پیدا ز نا ارزان خویش ؟

مانی از دل بر تو گوید زین سخن

می سُراید نغمه را بر خوان خویش

هرکسی آمد دو روزی را برفت

آنکسی  ماند که گیرد آن خویش

بحر از آب است و کوهش سنگ سخت

کوه غرق کی گشته بر ،  افسان خویش ... ؟

....................................................................................

 

مانی – تهران – 28/9/1391

 

آشیانهء عشق ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  آشیانهء عشق .......

 

 

 

 

 

آشیانه بر درخت عشق می سازم بلند

دست نا مِهری نگیرد شاخه را

میزنم بر دشت سرسبز چمن

یا به امید لب دریای تو

لاله می کارم بروی کوهِ دل

چون بچینی شاخه های این سکوت

لانه می سازم بروی دشت گل

تا بخواند بلبلی از دردِ خود

غنچهء مهرو ،  وفا باز می کنم

عطر می بارم به پایت از نسیم

بوی صبح را از بهاران می خرم

تا گذارم در شکوهِ دامنت

دسته ای از شاخیه های این دلم

بر کف دست تو دارد هدیه ام

آشیانه میزنم در باغِ تو

چون کبوتر ،  بر لبِ بامت ، بخواب

نازِ این خوابِ ترا ، تا صبح عشق

می ستانم با هزاران بوی نو

تا که بالم هست در پرواز تو

اوج می گیرم بروی خانه ات

قرض می گیرم بهای حسرتت

دیدن رویت شود  ، همچون نفس

نغمه می سازم ز شوقِ سینه ام

دل را آواز تو سر میدهم

خانه ای در کوی جانان میزنم

تا فراگیرم نمائی چون بهار

زندگی را پای تو ، نو می کنم

تا شکوفه بر لبانت بشکفت

مانی  ،  از دستت ندارد شکوه ای

غصه های تو ، بهای جانِ اوست

در تمنّای خیالت  برده ام

این همه شوقِ تمنّای وصال

شعلهء آتش  ،  اگر پروانه سوخت

عاشقان را ،  شمعِ معشوق ، سوخته اند

یارا : از سنگ دلی بردار سخن

شاد کن این قلب نرم انگیز من

نغمهء عاشق ز آتشگاهِ دل

شعلهء جانسوزِ روز افزون اوست ...

 .........................................................................

مانی – تهران – 25/9/1391