آشیانهء عشق .......

 

 

 

 

 

آشیانه بر درخت عشق می سازم بلند

دست نا مِهری نگیرد شاخه را

میزنم بر دشت سرسبز چمن

یا به امید لب دریای تو

لاله می کارم بروی کوهِ دل

چون بچینی شاخه های این سکوت

لانه می سازم بروی دشت گل

تا بخواند بلبلی از دردِ خود

غنچهء مهرو ،  وفا باز می کنم

عطر می بارم به پایت از نسیم

بوی صبح را از بهاران می خرم

تا گذارم در شکوهِ دامنت

دسته ای از شاخیه های این دلم

بر کف دست تو دارد هدیه ام

آشیانه میزنم در باغِ تو

چون کبوتر ،  بر لبِ بامت ، بخواب

نازِ این خوابِ ترا ، تا صبح عشق

می ستانم با هزاران بوی نو

تا که بالم هست در پرواز تو

اوج می گیرم بروی خانه ات

قرض می گیرم بهای حسرتت

دیدن رویت شود  ، همچون نفس

نغمه می سازم ز شوقِ سینه ام

دل را آواز تو سر میدهم

خانه ای در کوی جانان میزنم

تا فراگیرم نمائی چون بهار

زندگی را پای تو ، نو می کنم

تا شکوفه بر لبانت بشکفت

مانی  ،  از دستت ندارد شکوه ای

غصه های تو ، بهای جانِ اوست

در تمنّای خیالت  برده ام

این همه شوقِ تمنّای وصال

شعلهء آتش  ،  اگر پروانه سوخت

عاشقان را ،  شمعِ معشوق ، سوخته اند

یارا : از سنگ دلی بردار سخن

شاد کن این قلب نرم انگیز من

نغمهء عاشق ز آتشگاهِ دل

شعلهء جانسوزِ روز افزون اوست ...

 .........................................................................

مانی – تهران – 25/9/1391