همچو شمع می سوزم از هِجران خویش
همچو شمع میسوزم از هجران خویش

همچو شمع می سوزم از هِجران خویش
چون گل خشکی که در بُستان خویش
بر لبانم هست سخن اما دریغ
در سکوتم از دلِ بی جان خویش
قصه ها دارد دلِ سنگین من
کس چه داند قصه از همخوان خویش ؟
در گلستان گر بخواند بلبلی
سوز خود سر داده از انبان خویش
آنکه بر ساحل نشست ترسش بریخت
ترس از موج میزند بر جانِ خویش
هرکه در صحرا رهش گم گشته شد
کی کند پیدا رهِ همسان خویش ؟
ره بدر بردیم سَبیلِ زندگی
تا کجا پیدا ز نا ارزان خویش ؟
مانی از دل بر تو گوید زین سخن
می سُراید نغمه را بر خوان خویش
هرکسی آمد دو روزی را برفت
آنکسی ماند که گیرد آن خویش
بحر از آب است و کوهش سنگ سخت
کوه غرق کی گشته بر ، افسان خویش ... ؟
....................................................................................
مانی – تهران – 28/9/1391
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۱ ساعت 19:54 توسط مانی
|
..............................................