اشعار عاشقانهء زنده یاد فروغ فرخزاد و مانی

آسمان را در این هوای شبم
کرده است بی قرار و بی تابت
من در این بستر هوای دلم
خفته در غرق نور مهتابت
سینه ام را گرفته ای ز نفس
طپش قلب من نمی آید
این دل و حالت هوایم را
دل تو این هوا نمی خواهد
روی بامت نشسته ام به زمین
تا ترا دانه بهر جان خواهم
بال و پَر را گرفته ای از من
باز کن بال و در قفس آیم
ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید
خوابِ رؤیای تو گرفته مرا
هر شب با یاد تو شوم آغوش
صبح که از بستر خیال خیزم
باز رؤیای تو شود خاموش
خاطراتم ز خاطرت رفته
گر نه این ساز من نوای تو نیست
نغمه ها از دلم درون دلت
ذوق من بر لبانِ شوق تو نیست
بر لبم شعله های بوسهء تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هالهء راز
سختی و دیدن از نگاهت را
هیچ نگاهی نمانده بر راهم
دیده ام خون گرفته از دوری
گفته بودی ، همیشه همراهم
تن صد ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رؤیا رنگ
می دمد همچو خون به رگهایم
آسمان و ستاره را امشب
نور تو ریخته بر تن داغم
حالتم در هوای تو مست است
غرق گل در سرای این باغم
این شب از حال و شور ما دارد
عطر تو زیر نور مهتابست
خنده ات نغمه های سِحر آمیز
طاقتم در نوای بی تابست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش
آه ... از این آهِ دل که می بارد
خوش زده رخنه بر سر و جانم
جز وصال تو راضیش نکند
تو بده این دوای درمانم
خانه ام وصلِ کوچهء عشق است
و نشان هرکه عاشق است داند
یار اگر سخت و بی وفا باشد
راه این کوچه از کجا داند ؟
چشم من عاشقانه می بیند
بر دلم چشمهء وفا بارد
قصهء حال بی وفائی را
از تو بر حال زار من آرد
بی گمان زان جهان رؤیائی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم بروی دفتر خویش
جاودان باشی ، ای سپیدهء عشق
جان من از شراب جام دلت
میِ مستانه می خورد هرشب
چشم مستت شده پیالهء من
باده از دیده میزنم امشب
سازِ شب شور و حال ما دارد
عطر تو زیر نور مهتابست
خنده ات نغمه های سِحر آمیز
طاقتم در نوای بی تابست
سینه در آتشِ تو ، می سوزد
شعله می بارد هرکجای تنم
لب داغت نموده شعلهء عشق
آتشی داده ای ز بال و پَرم
آسمان همچو صحفهء دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست
مکینی شعله بر دلم روشن
با دو صد فتنه ها و طنازی
من که در دامنِ تو افتادم ...
پس چرا ، نَردِ عشق نمی بازی ؟
میِ مستانه می خوریم با هم
که اگر همره و ، رفیق باشیم
باده در جام ما چنان جوشد
که اگر مَستِ بر یقین باشیم
مانی – تهران – دوشنبه – 20/2/1395
..............................................