ای نازنین نفس ، نفسم در قفس بماند

رؤیای دیدنت ،  که مرا در هوس بماند

میداریم به شوق دلم ، زان سپهر خوش

پرواز بی قراریم که در این پیش و پس بماند

صاحب نفس توئی ، که نفس در گروی توست

زین قصهء نهان که چنین خار و خَس بماند

کاهیم و کاروان ز هوایم گذشت و رفت

امید هر ندای تواَم از جَرس بماند

این کودک دلم که بی تاب روی توست

دارد نفس ز یار ، که مسیحا نفس بماند

میدارمت سخن چو بهر گامِ ارغنون

دادم ز یاد رفت که برِ دادرس بماند

مانی ،  بسر رسد غمِ دوران هر زمان

زان مرغِ بی نفس ، که درِ هر قفس بماند

 

مانی – تهران – 17/1/1395