بیائید بیائید که جانان رسیده ست
بیائید بیائید که جانان رسیده ست
بیائید بیائید که بر جان دمیده ست
بر این حال مرا دل که پَرّ داده کویش
به بینید که از عشق توانم بریده ست
قفس را گشائید که از رنج گریزم
مرا مرغ شیرین به بُستان پریده ست
به مجلس برقصید که شادی برآمد
که کس یار ما را بدین حال ندیده ست
در این شب نخواهم که صبحش برآید
از این شوق اَعلا به جان لب رسیده ست
تحمّل ندارم از این بادهء عشق
ز مستی ، مقامم به اَختر جهیده ست
بشورید بشورید که من غرقِ شورم
بیارید میِ ، ناب که خورشید دمیده ست
به شمع وجودش چو پروانه ما را
که از شعلهء خود به آتش کشیده ست
بر این عشق تو مانی چو دیوانگانی
که از بند و زنجیر به زندان رهیده ست
![]()
مانی --- تهران --- 17/3/1393
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 1:25 توسط مانی
|
..............................................