نگاه کن ، که غم درون سینه ام

چگونه قطره قطره آب میشود

نگاه کن ، که شعله های عشق تو

بدین هوای سینه ام

 پر از سراب میشود

 

اگر نشسته ام کنون

بنام یاد روز خوش

جلا گرفته مهر تو

به ماندگار جام دل

شراب ناب میشود

 

نگاه کن مرا دگر

میان شب رها مکن

 مرا در این گرفته جان

ز هر طرف جدا مکن

 

گرفته جان من ز تو

به تار و پود هر زمان

اگر بشارتم دهی ز عشق بیقرار من

دهم به آنچه در توان

به گلُ سرای کوی تو

به خوش نمای سوی تو

 

 

دوان دوان ز کوچه های خاطره

هرآنچه در نهان خود

چو دسته گل بسوی دل

نهاده   خوش عیان   کنم 

بیان کنم بدین هوس بهر نفس

 ز بوسه های شهد تو  

توان من جوان کنم

 

 

مرا ببخش :

در این زمان بی ثمر

که دل گرفته بر فغان

 رها همی نمی کند

 

جفاکش دلت منم  

که رو نموده کوی تو

که سو نموده بوی تو

دگر بس است رها شدن  

ز بیقراری های تو

دگر بس است فنا شدن   

ز بی نمائی های تو

دوان دوان و با نشاط

 بصد امید و آرزو

نهاده ام قدم ز دل :

 به سرسرای با صفای خنده های تو

 

امید من بنام توست

توان من :

ز جرعه ها و شعله های

 مستی شراب توست

شراب کهنه ات بریز

به جام کهنهء دلم

که جان دهم ز هستیم

به پای تو

بر این هوای جان فزا

بدین پیاله ها و باده های میکده

همیشه ام مرا ز مستیم به بین

که از فروغ عشق تو ...

چو ساغری ز باده  ، غرقِ جوششم

ز موج پر تلاطم هوای سرکش دلم

مرا بسوی ساحل

 وصالِ خوش نواز خویش

 روانه کن .......

 

 

 

 

مانی – تهران – 30/9/1395 در شب یلدا