
ماهی از سر گنَده گردد نی ز دُم
نیست جائی بهرِ گنَدیدن ز خمُ
بر سرِ کارت کمی اندیشه کن
میوه را فرزند جان و ریشه کن
در کویر دل نروید دانه ای
دانهء مِهرت بسازد خانه ای
هرچه پنداری ز پندار غلط
در خِرَد گردی غلط اندر غلط
گر هزاران قطره بر دریا شود
در صَدف یک دانه بهرِ ما شود
............................................
نیست جزء دریای عشقت ای صَنم
عاشق دریای عشق تو منم
از سبَو پرُ کن پیاله پشت هم
شادیت آید نشیند جای غم
بوسه ای بردار لب پیمانه را
شمع روشن باش شب پروانه را
شعله ها دارم بسوزد جان من
تا که خاکستر کند درمان من
تنَ اگر سوزد ، نباشد دردِ من
دل اگر سوزد ، عذاب و رنج من
گل اگر خشکید دوایش حاضر است
خاک اگر پوسید عذابش اکبر است
مال اگر رفتش همی درد آور است
زندگی برهم شود مرگ آور است
...............................................
بوی گل آید ز رُخسار بهار
سایه ات گسترده چون بید و چنار
باغبانی بر گلستان دلم
شمع جانی در صفای مَحفلم
غنچه ات گل گشته اینک بوی تو
میکند شیدا مرا در کوی تو
جان من هیچ است که چون جانم توئی
اول و پایان و فرجامم توئی
آتشی بر سینه ام بنشاند ه ای
عطرِ شیدائی بما افشانده ای
این دلم دریا و عشقت ساحل است
موج دریای دلم بی حاصل است
هرچه گفتم هرچه نوشیدم ز نوش
شاید دلها را کند اندک بجوش ...
مانیا ، گفتی ولی بر گوش نیست
دیگر بر نیکی چرا آغوش نیست ؟
هر کسی خالص بود خوش رنگ و بوست
مُخلص گر مُفلس شود نقصان اوست
مانی – تهران – تابستان 90
..............................................