هوای لحظه های من برای توست :
در این هوای لحظه های بی دوام
که بی نشان و بانشان
ز هر کران و بیکران
چنان تنیده گشته هر طرف به پیکرم
نگاه بی نگاه تو ...
ز راه و رسم روزگار بی بها
نشسته ها و لحظه های ، بی نشان
شکسته در درون سینه ام
ز یاد من نمیروند ، هرآنچه کرده ای ز رنج
چون سرنوشت من ز یار بی وفا
گرفته هر نفس مرا بدین نوای بی نوا
چو عشق مخفی دلم ز ترس مبتلا شدن
نشسته چون نوشته ها
بر این دل شکسته ام
ز ترس آبروی خود
به محرم وجود خود
بدین هوای گرم دل
به ذره ذره درد و رنج هر صبوریم
از این سَراب و این عذاب
ز طرح و شرح و نقد و بحث و عاقبت
گرفته حال و روزگار من
اگر ندیده بودمت
اگر ز غنچهء لبت
ترا نچیده بودمت
غمم بدین نگاه نبود
چو گل میان این هوا
دورن باغچهء دلم
که برگرفته شاخ و برگ
به سبزار این دلم
گرفته عطر میوه ات
به بین مرا ز لحظه ای
بشرح و حال روزگار من
بدین مسیر پرتلاطم سفر
در این طراوت سحر
که گفته بودمت ترا
ز قصه های عشق خویش
چرا سفر نمیکنی ؟
چرا رهی به این رهای من ، نمی بری ؟
مرا ببخش که من شدم
بدون دعوت دلت
اسیرعشق لحظه ها ی بی بهای تو
مرا ببخش که مانده ام ، در این هوای بی نفس
به انتظار یک نگاهِ خوش ندای تو
در این سرای بی نشان
نموده دل :
به سازه خوش نوای تو
مرا ببخش برای من
که من شدم ، به درد بی دوای تو
برای خود .
.......................................
مانی – تهران – بهار سال 93
تابلو - اثر استاد بی بدیل محمود فرشچیان

..............................................