در این غزل سه بیت از استاد سخن سعدی آمده ، و بقیه از مانی است ...

.............................................................................................

 

 

تو از هر در که بازائی بدین خوبی و زیبائی

دری باشد که از رحمت بروی خلق بگشائی

در این بُستان و جشن گل ز رویت حلقه زد بلبل

ندامت می کشند مرغان چرا از غنچه بُرنائی

زبان گفتگو کوتاه ز وصف تو در ماندیم

کنار سرو جایت نیست در این باغی که رعنائی

خیال آرزومندی زدیم بر دیدهء حِرمان

در این بندی که زندانیم امیدم باد که نگشائی

دعائی کن که برخیزیم از این آتش سرای تو

وگر خاکسترم  داری بگیر جانم که فرمائی

تو با این حس نتوانی که روی از خلق در پوشی

که همچون آفتاب از جام و حُور از جامه پیدائی

مرا چون کاسه جام می ، بگیرائی و لب تر کن

و یا در خُمره غرقم کن از این بن بست تنهائی

مثال لالهء گلگون که دشتم لاله گون کردی

چو فرشی بر چمن روئی دلم را لاله افزائی

فغان سینه نشنیدی در این سوز و گذار ما

تنم را جمله می سوزی بزن آتش  که همرائی

تو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشی

تو خواب آلوده ای بر چشم بیداران نبخشائی

ز عشق تو گریزی نیست از این راهی که میدانم

ز تیر تو خلاصی نیست هر آنگونه که می خوائی

بخوان ای مرغ خوشخوانم چو مانی  ،  قصه گو امشب

ز دلبر قصه ها دانی  نشانی از سرِ مائی

..............................................................

بُرنا = جوان – زیبا – خوب

حِرمان = بی بهره بودن – بیرون ماندن

 

تهران – بهار سال 1391 --- مانی